تبليغاتX
عشق يعني انتظار و انتظار ...

About Me

سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم
با سوگند شروع می کنیم ، با امید ادامه می دهیم و
آرزوداریم با وصال ختم شود ....
سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که
دل از هم نگیریم ، که لحظه ای از یاد یکدیگر
غافل نشویم ، که برای هم باشیم و به
یاد هم ، که دوست داشتن را از یاد نبرده
و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد
یکدیگر چشم به جهان بگشاییم ....
و در
آخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم...

My Blog

صفحه نخست
پست الکترونيک

Archive

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
خرداد 1382

Links

www.blogfa.com
www.Hoseinfakhr.blogfa.com
www.jeegar.com
www.30metri.com
www.sarzamin.org
www.taktaz.com
الافي
داستان ها دارم
قرمز بيا تو
خلوتگاه يك عاشق
غمنامه هاي عاشقي
ستاره ها

Daily Links


آرشيو پيوندهاي روزانه

 

Category

 

Template By


abbasfakhr
عباس - سعيده

 

+

نوشته شده در ساعت   توسط A.S  | 


موزوع انشا: عزدواج

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من

+

نوشته شده در ساعت   توسط A.S  | 


گلی برای محبوبم

" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد

+

نوشته شده در ساعت   توسط A.S  | 


عشق

اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

و صداي قلبت آبرويت را به تاراج مي برد

مهم نيست كه او مال تو باشد ،

مهم اين است كه فقط باشد ،

زندگي كند ، لذت ببرد 

و نفس بكشد...

+

نوشته شده در ساعت   توسط A.S  | 


تو کیستی...

تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم....

+

نوشته شده در ساعت   توسط A.S  | 


روز تو...

نگاهت را قاب می گیرم...در پس آن لبخند که به من شور و نشاط زندگی می بخشد...

امروز روز توست....

+

نوشته شده در ساعت   توسط A.S  | 


تشنه

باهمه بی سرو سامانی ام بازبه دنبال پریشانیم

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست درپی ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تاتوبسوزانیم

آمده ام با عطش سالها تا توکمی عشق بنوشانیم

ماهی برگشته زدریا شدم تاکه بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت خوبترین حادثه می دانی ام؟؟

حرف بزن ابر مرا باز کن دیرزمانی است که بارانی ام

حرف بزن،حرف بزن-سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام

+

نوشته شده در ساعت   توسط A.S  | 


می آیم...

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو آرامش یافته ام

که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام

که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام

که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست

پس امانم بده

که تا ابد در دل این زیبایی

آرامش یابم

آغوشت را بگشا      من در راهم

+

نوشته شده در ساعت   توسط A.S  | 


عاشق تر از من !

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر

 باشد و از من برای تو مهربان تر!!!

 من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخ

 دور در خشم، در مهربانی، در دلتنگی

 و در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد...

  من تو را سخاوتمندانه به کسی می دهم که از آفتابگردان و تمام

 سخاوت های عاشقانه این دل معصوم را بداند و ترنم دلپذیر هر آهنگ ، هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد...

  او باید  از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت

 آفتابی ست یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی ست....

  ای بهانه زنده بودنم! من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

 که قلبش بعد از هر بار دیدن تو ،

باز هم به دیوانگی و بی پروائی اولین نگاه تو بتپد ....

 همان طور عاشق ، همان مبهوت......

  با آن وقار بی مثال.......

  کسی پیدا خواهد شد از من عاشق تر؟؟؟

+

نوشته شده در ساعت   توسط A.S  | 


دل من عشقو شناخت...

 نميدونست دل من كه پريشوني چيه

سر به گريبوني چيه

نميدونست دل من شب باروني چيه

گريه پنهوني چيه

شيشه ها سنگ شد و

ناله آهنگ شد و

بنفشه بيرنگ شد و

دل من عشقو شناخت

واسه تو عقلشو باخت

واسه ديوونگيات

منه ديوونه رو ساخت

تو كه گفتي عاشقي

حرف شور و مستيه

حرف زانو زدن و ذكر خدا پرستيه

تو نگفتي عاشقي حرف ويروون شدنه

سر به گريبون شدنه

من شبها نخفتم و

از غم تو گفتم و

از تموم قصه ها

اسم تورو شنفتم و

دل من عشق و شناخت

واسه تو عقلشو باخت

واسه ديوونگيات

منه ديوونه رو ساخت

+

نوشته شده در ساعت   توسط A.S  | 


عشق يعني انتظار و انتظار ...